علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

دی ماه و باغ ارم

جمعه با خاله سمیرا و عمو سعید رفتیم باغ ارم.هوا عااااالی بود انگار که اسفند ماهه.تو و سبحانم کلی بدو بدو کردین.منم آزاد گذاشتمت که حسااااابی بهت خوش بگذره... قربون اون ادا و اطوارایی که تو صورتت دراوردی اینم عشقولانه های پدرو پسری اینجا هم که خسته شدی و خودت رفتی اونجا نشستی تا خستگی در کنی بابایی کلی تلاش کرد تا تو رو بغل کنه و یه عکس پدر و پسری بگیره که آخرم موفق نشد اینایی رو هم که دیدی همه مراحل تلاش مکرر تو وروجک شیطونم بود واسه رسیدن به نقطه عطف که بالاخره موفقم شدی,به هر زحمتی بود خودتو رسوندی آخه اول ...
28 دی 1393

یک روز گرم زمستانی

امروز 1393/10/23 هست و یه خورده هوا سردتر از هفته پیش شده وگرنه تا حالا که ما هنوز یه زمستونه واقعی رو ندیدیم.نه برفی نه باروووووونی  کم آبی شدید   خشکسالی   اگه همینجور پیش بره تا چند سال آینده خیلی در خطریم... این عکسا هم مربوط به چند روز پیشه که هوا واقعا بهاری بود و ما با خیال راحت اومدیم توی حیاط بازی کردیم. تو هم که فقط عاشقه اینی که از خونه بیای بیرون.بچه های این دوره زمونه تو یه وجب آپارتمان از صبح تا شبشونو باید سر کنن,هر چند من و بابایی سعی میکنیم تا اونجاییکه امکان داره هر روز بیرون ببریمت . حالا شده تا حیاط یا با ماشین تو خیابونا چرخی زدن و واسه خرید خونه سه تایی رفتن و شهر بازی و پارک.در هفته هر کد...
23 دی 1393

مامان... بابا...

مامانم،بابامو صدا زد که در شیشه سس رو باز کنه پدرم بعد از کلی کلنجار نتونست،منم خیلی راحت درش و باز کردم و گفتم اینم کاری داشت،پدرم لبخندی زد و گفت : یادته وقتی بچه بودی من در شیشه رو شل میکردم تا بازش کنی و غرورت نشکنه؟؟؟ یادش بخیر وقتی مریض میشدیم دکتر ازمون میپرسید بیماریت چیه منتظر مادرمون میشدیم و همیشه جواب دادن رو به اون میسپردیم ، چرا که میدونستیم مادر همون احساسی رو داره که که ما داریم،حتی از خودمون بیشتر دردمون رو احساس میکرد... ...
20 دی 1393

شهر بازی

چند شب پیش سه تایی رفتیم بیرون تا یه گشتی بزنیم.طبق معمول توی ماشین , شما هی میگفتی بابا پاک.بابا میگفت نه پسرم هوا سرده . تو هم جدیدا یاد گرفتی هر چیزی رو که بهت میگیم , چند بار میگی "ها " و دوباره واست توضیح میدیم و دوباره "ها "  بعضی چیزا هم که معنیشونو متوجه نمیشی میگی " ها " چندین و چند مرتبه. من و بابا هم هی توضیح میدیم هی میخندیم به تو وروجک بامزه خلاصه هی بابا میگفت هوا سرده و شما هی میگفتی " ها " که بابا تصمیم گرفت بره شهر بازی ستاره.کوچیکتر که بودی رفته بودیم ولی خیلی استقبال نکردی و بیشتر میترسیدی وقتی تکون میخوردی و موزیک همزمان پخش میشد.ولی الان که دیگه بزرگتر شدی خبری از ترس نیست...
15 دی 1393

پارک

چند روزه پیش وقتی میخواستیم بریم خونه مادر جون فرشته از اون خیابونی رفتیم که یه پارک محله ای داره . تو هم پارک و دیدی و خوشحال شدی.با یه ذوقه خیلی شیرین یهو گفتی " بابا پاک,سسه " ما هم که اصلا قصده رفتن به پارک رو نداشتیم با این ذوق تو نتونستیم نه بگیم و رفتیم به سمت پارک.یه خورده که گذشت یهو دیدم یکی داره صدا میزنه علیییییی زن داییییییی.دیدم ساریناست.اونم گویا خونه مادر جون بوده و به باباش گفته بود که مشقامو زود بنویسم با هم بریم پارک... سارینا که اومد خیلی خوشحال شدی و دو تایی با هم کلی بازی کردین.بیشترم بهتون خوش گذشت                       &n...
15 دی 1393

بازی.سرگرمی

این روزا ( دو سال دو ماهگی )یه جورایی خودتو سرگرمه یه سری بازیهای خاصه خودت میکنی.اینم نمونه هاش... اینجا هنوز موهات بلند بوده, یه چیزی پهن کردی و ظرفارو روش چیدی . وقتی اومدم تو اتاقت دیدم داری با قاشق هم میزنی و شدیدا مشغولی تازه به منم تعارف میکردی.         این روزا خیلی علاقه ی خاصی پیدا کردی به اینکه همه چیزو ردیف بچینی مثل قطار بعد جالب اینه که خودتم مثال قطار و میزنی         گاهی وقتا هم تمام ظرفای توی کابینت بیرونه و شما مشغول بازی... و تقلید از مامان... وتقلید از بابا در کشیدن شامپو فرش,البته روی مبل.اشتباه کردم چیزی رو...
6 دی 1393

آرایشگاه 2

بالاخره تصمیم گرفتیم موهاتو کوتاه کنیم.البته من بابا رو راضی کردم چون اون شدیدا مخالف بود میگفت حیفه این همه بلند شده منم میگفتم بزار چهرش یه تغییری کنه بعد دوباره میزاریم بلند شه.بزار پسرم یه پسره واقعی شه این شد که اول رفتیم آتلیه چند تا عکس گرفتیم.اونجا هم همشون بهمون میگفتن واااای موهاشو کوتاه نکنینا بابا هم هی به من نگاه میکرد یه چشم و ابرو میومد. بابا میگفت اگه کوتاه شد بهش نیاد اونوقت دیگه....نفس کش منم میگفتم نگران نباش اول که مطمینم بهش میاد , دوم که دوباره بلند میشه موهاش.خلاصه رفتیم همون آرایشگاه قبلی که کلی دفعه پیش گریه کردی و تو بغل بابا نشستی تا موهات کوتاه شد ,پیشبند نبستی و خلاصه چه هاااااا که نکردی.منم خیلی نگرانه ای...
3 دی 1393